ایران ،سرزمین مادری

 
آدرس تازه
نویسنده : نازنین - ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٧/۱۱/۱٤
 

«هرگز به فکرتان رسیده که این سرزمین مال ماست»

خوب آدرس وبلاگم و تغییر دادم؛ از این پس به این آدرس سر بزنید

 

http://nazaninslife.blogfa.com/

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
فرزاد ؛ فرزاد کمانگر از پس این دیوارهای بلند صدایم را بشنو
نویسنده : نازنین - ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٧/۱۱/٥
 

«هرگز به فکرتان رسیده که این سرزمین مال ماست»

اینبار با طرح پرسشی از تو نوشته ام را آغاز می کنم ....

می خواهم بدانم ....تو به من بگو که چه می شود یکی آن می شود که تو را در کوچه باغ هایی از سنگفرش عشق  دنبال می کند تا باتومی حواله ات کند و یکی آن می شود که خود را سنگفرش تو می کند تا مبادا پاهایت از گرمای سنگ ها دمی آزرده شود.....

به من بگو از آنانی که پدرت را برای خواستن نان شلاق زدند و به جای نان  به ژرفای چشمانش شرمندگی بخشیدند. بگو؛ از غمهای او بگو  و از ناله های شبانه ی مادرت....

از عزتی ها برایم بگو ....از لبخندش .....از آوازش و از آغوشش..... تنگ؛ تنگ....

آخر می دانی فرزاد ؛در این دیار،  همه تو را به باد کتک می گیرند ؛ تنها تو نیستی  که  اینجا ؛ نزدیک به من زندگی ....زندگی که چه بگویم .... بهتر آنست که بگذریم....آری ... اینجا را می گویم. ...خانه ی تازه ات زندان گوهردشت......

 

راستی اینجا بهتر است یا کمر کش های زاگرسمان؟ اینجا آسمان آبی تر است یا  دشت های زاد گاه تو؟ من هرگز به زادگاه تو نیامده ام اما این را می دانم آنجا شیر زنانی دارد که به فرزندان خود یاد می دهند کا با زمینشان سخن بگویند ....آنجا دلاور مردانی دارد که پیوندی نا گسستنی با آسمان دارند....

 

هیچ می دانی تو آنچنان به من نزدیکی که من هر شب  آوازهایت را می شنوم ؟

 چه خیال می کنی ؟

تصور کرده ای که اگر دیوارهای زندانت بلند است ؛ من اینجا صدایت را نمی شنوم؟

فرزاد ؛ فرزاد کمانگر ؛ دوست من ؛ هم رزم من ؛ هم میهن من ..... به باورم  سوگند اگر دیوارهای زندانت را تا آسمان هفتم بکشند باز من اینجا به وضوح آیینه صدایت را می شنوم ، من از همین جا سفره ی نیم تکه ات را می بینم .....با تو سخن می گویم ....چشمانت را به مکاشفه می نشینم  .....تا شاید اهدا کننده عضوی ؛ قلب خود را در پس این دیوارها ی سیاه پر از کینه؛ درون سینه ی زندانبانت قرار دهد ....قلبش دیگربار به تپش در آید .... با ما بر سر سفره ی نیم پاره ات بنشیند  و از دستان پاره و خون آلودت که هنوز هم با تمام کتک ها و توهین ها عطر عشق و آزادی را فریاد می زنند لقمه ای از مهر گیرد ؛ بر دهان بگذارد و خدایش را به سپاس نشیند.

من امیدوارم ؛ هنوز هم به سان تو امیدوارم..... هنوز بغض گلویم خفه ام نکرده است.....اگر آنجایی  من به تو نزدیکم..... راه برو...با زمینمان سخن بگوی... من اینجایم ، من آوازت را می شنوم .....با من سخن بگو.....

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
کفن پوشانی از جنس حامیان حقوق بشر
نویسنده : نازنین - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٧/۱٠/٢٩
 

«هرگز به فکرتان رسیده که این سرزمین مال ماست»

تا یادم بود کفن پوشانی از جنس انقلاب دیده بودم – دیده که دروغ است- شنیده بودم

عده ای کفن پوش که علیه ستم و جور قد علم کرده بودند و آنقدر بلند که کسی یارای مقاومت با آنها را  حتا در سرهم نمی پرواند.....آنها  استقلال می خواستند ،آزادی و جمهوری اسلامی...

به هر آنچه می خواستند دست کم تا به امروز رسیدند البته تنها نه با آن کفن ؛ بلکه به یاری دیگر هم میهنانشان، به یاری اشک های کودکان سرزمینشان ، به یاری قلب پاکشان  و به یاری خرد دموکراتیکشان....آخر شنیده ام که آن روزها دموکراتیک ترین روزهای این سرزمین بود ....کمونیست و توده ای ؛ سوسیالیست و لیبرال ؛ مذهبی و عرفی ...همه  در کنار هم در برابر ستمی ازجنس بد خواهی  سر بر افراشتند .... دست به دست یکدیگر دادند تا آزادی را از ژرفای عمیق ترین گلوها فریاد زنند.....

آن روزها را هنوز هم هستند کسانی که به یاد داشته باشند......

هیچ گاه باور نکرده ام که مردمی از سر سیری و از سرخوشی ( به گفته برخی دوستان ) به خیابان ها ریخته و فریاد برآورند.... ولی این را باور دارم که اگر خودش سیر بود از گرسنگی من همسایه اش آنقدر به درد می آمد که او را یارای ایستادن نبود.... گرسنگی من ایمانی میشد برای او که اگر من توان فریاد ندارم او فریادم را به گوش خلق رساند....چرا که به گفته او من برادر یا خواهرش بودم ؛ فرزند من فرزندش و همگی میراث داران کوروش بزرگمان بودیم.....

......گاه حسرت آن روزگار ندیده را می خورم که همگی تنها یک هدف داشتند ، فارغ از کرد و لر و ترک....همه از میرزا کوچک خان خطه شمال تا ستارخان و باقرخان آذربایجان همیشه دلاور تا مصدق و کاشانی......

ولی امروز از نکته ای خرسندم ؛ از اینکه امروز اگر باز هم کودکان سرزمینم در منجلاب گرسنگی ؛ فقر ؛ نیستی ؛ فحشا ؛ اعتیاد و .... دست و پا می زنند هنوز هم هستند کسانی که قلبشان در گرو کودکان بی گناه غزه است......

هنوز هم هستند کسانی که دلشان برای دل مادران جاهای دور؛ گاه حتا از تپش باز می ماند.....

مادر من و تو اگر تن به هزارکار می دهد مهم نیست ؛ اینجا هر چه نباشد میهن و خانه ی اوست ....خانه ای که پر است از آدمهایی که سرشار از مهر و محبت هستند....

راستی می گویند ضرب المثل های هر کشور نماد فرهنگ آن مردم است و تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها ، پس انگار تنها دروغ شنیده ایم ؛ چرا که تا رویدادی رخ نداده باشد ضرب المثلی نیز به وجود نمی آید – پس در سالهای دور نیز این مردم چشمانشان جز برای غیر باز نمیشده است.....قلب و مهرشان را برای دیگری خرج می کردند......به داد دیگری می رسیدند....

که گویند:

چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است..... 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
کوروش
نویسنده : نازنین - ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٧/۱٠/٢۳
 

«هرگز به فکرتان رسیده که این سرزمین مال ماست»

 

  به کوروش چه خواهیم گفت؟

اگر سر بر آرد ز خاک
اگر باز پرسد ز ما

چه شد دین زرتشت پاک

چه شد ملک ایران زمین

کجایند مردان این سرزمین

به کوروش چه خواهیم گفت؟

اگر دید و پرسید از حال ما

چه کردید بُرنده شمشیر خوش دستتان

کجایند میران سر مستتان

چه آمد سر خوی ایران پرستی

چه کردید با کیش یزدان پرستی

به شمشیر حق ، نیست دستی

که بر تخت شاهی نشسته است

چرا پشت شیران شکسته است

در ایران زمین شاه ظالم کجاست

هوا خواه آزادگی ،

پس چرا بی صداست
چرا خامش و غم پرستید، های

کمر را به همت نبستید، های

چرا اینچنین زار و گریان شدید

سر سفره خویش مهمان شدید

چه شد عِرق میهن پرستیتان

چه شد غیرت و شور و مستیتان

سواران بی باک ما را چه شد

ستوران چالاک ما را چه شد

چرا مُلک تاراج می شود

جوانمرد محتاج می شود

چرا جشنهامان شد عزا

در آتشکده نیست بانگ دعا

چرا حال ایران زمین نا خوش است

چرا دشمنش اینچنین سر کش است

چرا بوی آزادگی نیست، وای

بگو دشمن میهنم کیست، های

بگو کیست این ناپاک مرد

که بر تخت من اینچنین تکیه کرد

که تا غیرتم باز جوش آورد

ز گورم صدای خروش آورد

به کوروش چه خواهیم گفت؟

 

 

اگر سر بر آرد ز خاک...

 


 
comment نظرات ()
 
 
جشن قربان
نویسنده : نازنین - ساعت ۳:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٧/٩/۱٩
 

«هرگز به فکرتان رسیده که این سرزمین مال ماست»

دوستی...نه اونقدر ها هم دوست نیست انگار؛ چرا که اگر شناختی از من داشت هرگز همچین پیامکی برام نمی فرستاد: " عید سعید قربان بر شما و خانواده محترمتان مبارک "

بهش گفتم: " آره ؛ جشن کشتن جانوران بیچاره در برابر چشمان بی رحم شما.....شاد باشی ندارد دوست من..."

راستی چه جشن با شکوهی می شه نه ؟ برای خون خواران سنگ دل ؛ آری بکشید ؛ بایستید و نگاه کنید

آره آفرین چه آدم های نیکی هستین که آب هم بهشون می دین ؛ دیگه اون جانور چه باید بیش از این بخواهد؟ آب و نانش دادید دیگه .....گردنشو بکشید و بیاریدش به جایگاه مرگ ؛ زمینش زنید....چاقوی تیزتان را بر گردنش زنید...مبادا دست و پا زدنش کار ساز شود و احساساتتان را هر چند اندک دستخوش لرزه ای کند... نه هرگز....تو نیرومند تر از این سخن ها هستی مگر نه؟

 تو هر جا کسی را هم اعدام کنند آماده ای ؛ سوت می زنی؛ جیغ می زنی؛ فریاد الله اکبرت گوش همسایه ات را کر می کند اما همه ی اینها چه سود؟ تو را انسان تر می کند؟ اندیشه ات را دگرگون می کند؟ چه می کند با تو؟ راستی چه صحنه ی دلنشینیست برای تو؛  اعدام یک انسان...دیده ام که این صحنه چقدر تو را به وجد می آورد....

شاید قربانی کردن جانوری فلسفه ای داشته باشد... شاید کشتن آنها قانون این جهان نفرینی است ولی دست کم  من هرگز نتوانستم بایستم و بنگرم که چگونه جانوری به زیبایی گاو را به کشتارگاه می برند...هرگز...

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
اینجا سرزمین ما نیست انگار......
نویسنده : نازنین - ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٧/٩/۱٦
 

«هرگز به فکرتان رسیده که این سرزمین مال ماست»

اگر بار گران بودیم رفتیم.... اگر نا مهربان بودیم رفتیم......مارو دارن می برن اوین....

شاپور اینا رو تو پیامکش برامون نوشته بود.....کی باورش میشه؟ شاپور عزیزمونو به همین آسونی ببرن اوین.... بدون جرمی...بدون کار خلافی...

 

آره هرگز به فکرتان رسیده که این سرزمین مال ماست؟ نه نرسیده !!!! می دونین چرا؟ چون اگه اینجا سرزمین ما بود که باهامون اینجوری رفتار نمی کردن.....

اگه اینجا سرزمین من و تو بود که اینهمه توهین و خواری نمی دیدیم....

اگه اینجا سرزمین ما بود که روزگارمون این نبود...

اگه اینجا سرزمین ما بود که یه کتاب درست و حسابی که با پول تو جیببیمون بتونیم بخریمش رو داشتیم

اگه اینجا سرزمین من و تو بود که یه روزنامه قابل خوندن داشتیم..

اگه اینجا سرزمین من و تو بود که اینهمه خواهر و برادرکوچولوی گرسنه نداشتیم

اگه اینجا سرزمین ما بود که اینهمه پدر و مادر شرمنده نداشتیم...

اگه اینجا سرزمین ما بود که اینهمه بی خانمان و کارتن خواب نداشتیم....

گریم بند نمیومد ولی سخن داداش وحیدم کمی آرومم کرد ؛ گریه می کردم و می گفتم می ترسم که بزننش؛ آخه اون بچه که کاری نکرده ، اکنون اونجا می زننش ، خوارش می کنن و..... می دونین چی گفت؟ گفت خوب نازنین مگه ماها که بیرونیم خوار نمی شیم؟ مگه هر روز بهمون توهین نمی شه؟مگه هر روز با هزار تا بدبختی دست و پنجه نرم نمی کنیم؟  باز اونا برای باورهاشون  رفتن اونجا و خودشونم اینو می دونن پس تو قوی باش ... تویی که بیرونی قوی باش...

آره اینجا سرزمین ما نیست انگار......

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
با من از راز بی تفاوتی هایت بگو
نویسنده : نازنین - ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٧/٩/۱٥
 

«هرگز به فکرتان رسیده که این سرزمین مال ماست»

امروز دست یاری به سوی هر آنکه می شناسم و نمی شناسم دراز می کنم ؛ توانم داره ته می کشه ؛ تو باید یاریم کنی؛ تو امروز باید از راز بی تفاوتی های بزرگت به من بگویی ؛ با من بگو که چگونه زندگی می کنی ؛ مرا راهنما باش امروز.....

آسمان تهران بار دیگر غبار آلود است...باز هم پدران و مادرانی را دیدم که کتک خوردند ؛ خوار شدند ؛ ناسزا شنیدند..... راستی تو به من بگو که اگر پیرمردی کنار خیابان بر خلاف اندیشه تو سخنی بگوید تو کتکش می زنی؟ ناسزایش می گویی؟ اگر پیرزنی از تو خواهان پولی برای سیر کردن نوه هایش باشد تو خوارش می انگاری؟

تو به من دلشکسته بگو که چه بر سر ما آمده ای دوست ؛ ای یار؛ ای هم جنس؛ ای نا هم جنس؛ هم میهن؛ هم سال؛ هم شاگردی..............وای خدا دارم خفه می شم ............چه بر سر ما آمده که پدر بزرگمان را کتک می زنیم ؛ چه بر سرمان آمده که اینقدر سنگ دل شده ایم؛ ای ایرانی تو را چه شده است ..... من دیگه انگار دارم کم میارم دوستان.... من نازک دل در بین شما چه می کنم؟ قلب مرا با اشاره ای هر روز می شکنید، خوارم می کنید و شما ای که خود را دوست من می پندارید تنها می ایستید و نگاه می کنید

روزی به دوستی گفتم که اگر تو سراسر از عمرت را در راه این مردم بگذاری ؛ گاه (ساعت) 5 پسین (عصر) در میدان ولی عصر تنها یک سرباز آغاز به کتک زدن تو بکند همه ما مردم تنها نگاه می کنیم.....باور کنید که اینچنینیم....نمی دانم درونم چیست این حس نفرینی در من.....نمی دانم چیست...خدایا...

 

چرا من مانند دیگران نمی توانم زندگی کنم؟ چرا؟

خدایا چرا نمی توانم بی خیال باشم ؛ فال حافظم را بخرم بدون آنکه به دستان پینه بسته ی آن کودک نیندیشم...چرا از دیدن این صحنه دگرگون می شوم و تو اصلن دستان آن کودک را نمی بینی...تو را به هر آنچه که می پرستی به من بگو...از راز های پیروزیت ...از راز بی تفاوتی ات ؛ از ندیدن اشک هم میهنانت ؛ از سفر های دبی و مالزی ات ؛ از ندانستن های ستون های پارسه ات ، از ندانستن های کوروش و بابک ، از پرواهای پول پرستی ات ؛ از جواهراتت.....

 

تو را به خدا از راز پیروزیت مرا هم ذره ای بگو .....من ............

 

دارم خفه میشم..... بگو ؛ بگو که یاریم می کنی...

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
جایگاهت کجاست تو - ای زن ایرانی
نویسنده : نازنین - ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٧/٩/۱۳
 

«هرگز به فکرتان رسیده که این سرزمین مال ماست»

آدینه نزدیک است ؛ شندیدم که 27 دختر باکره ایرانی که به گفته برخی چند پسر نیز در بین آنها دیده می شود در برابر شیوخ تازی به حراج گذارده می شوند و این در حالی است که ایران همچنان به پروتکل منع قاچاق انسان نپیوسته است .

زن....تو در جای جای این جهان جایگاهت  متفات است....در سرزمین من ایران تو اینگونه ای:

ای زن تا تندرست و جوانی همه می خواهندت ؛ تا تنها دستگاه تولید مثلت کار می کند ؛ شدنیست که نگهت دارند تا برایشان کسی جز هم جنست را بیاوری ، تا دردی نداری و دستان زیبا و نازک و نرمت کار می کند ؛ می توان تو را تاب آورد ، تا خرجی نداری تو سروری و تا نام پول می آوری تو هر آنچه نیستی هم خواهی شد ،

تا نگویی که کتک خورده ای پاکدامن و شاهکاری ؛ تا خاموشی بر هر آنچه بر سرت می آید بی مانندی ؛ ولی تو ای زن تنها باید بردبار باشی تا مردت مبادا دلش تپشی دیگر بار بگیرد

مبادا لب به سخن بگویی ؛ مبادا خانه را ترک کنی ؛ مبادا با کسی دردودل کنی ؛ مبادا آبروی خانواده را ببری ؛ مبادا به مردی دیگر پناه بری ؛چرا که مردت بله همان مرد تو؛ آنچنان پرونده ای از ناشزه بودن و خیانت و عدم تمکین برایت ردیف می کند تا به دستود سنگسارت دل خوش کنی ؛ یا شاید به سان دیگر هم جنسانت چشم به راه سنگسار هم نمانی و تن شریفت را به دستان سنگ دل آتش بسپاری

یادم می آید که در خرداد ماه1383 در روزنامه شرق مطلبی خواندم:" علی رضا سالاری " سفیر ایران در امارات از این موضوع اظهار بى اطلاعى کرد.
سالارى در گفت وگو با شرق گفت: «تاکنون گزارشى در این رابطه به ما نرسیده است.»

نرسیده دیگه.....درست مانند مواد مخدر که همچنان به گوش هیچ بنی بشری در این خاک نرسیده وگر نه که ..........

وى افزود: «ضمن اینکه این مسئله در این کشور ممنوع بوده و با آن برخورد مى شود.»
ممنوعیت این موضوع در امارات متحده در حالى عنوان مى شود که به رغم توصیه هاى چندباره سازمان ملل متحد، تاکنون مدرکى دال بر پیوستن این کشور به پروتکل مبارزه با قاچاق انسان در سایت رسمى سازمان ملل وجود ندارد.

وى البته مى افزاید: «به رغم آنچه که در خبرها مبنى بر انتقال ماهانه ۳ تا ۵ جسد دختر ایرانى به کشور منتشر شده است، در فروردین ماه ما فقط ۵ جسد و در اردیبهشت ماه دو جسد را به کشور منتقل کردیم که از این تعداد ۳ نفر ملوان بودند.»

وى همچنین اضافه مى کند: «فجیره اصلاً جاى مناسبى براى این حراج نیست. فجیره یک شهر دورافتاده است که امکان برگزارى چنین حراجى را ندارد.»

سخن ها درست مانند این است که به کودکی کودن گفته می شود ؛ مانند اینکه همگان به شما بگویند که پسرتان را هر روز دیده اند که در حال تزریق مواد مخدر است و شما مدام و بدون تحقیق این مورد را به گوش باد بسپارید یا خودتان را به نشنیدن بزنید

سخنان سفیر ایران در حالى عنوان مى شود که براساس تجربه هاى صورت گرفته اتفاقاً شهرهاى دورافتاده و بیابانى بهترین گزینه براى قاچاقچیان محسوب مى شود.

ما باز هم نشسته ایم , باز هم خودمان را گول می زنیم؛ باز هم می گوییم که دروغ است  یا به گفته آقای سالاری اینها دختران تاجیک هستند که  خود را به جای دختران ایرانی جا می زنند ؛ راستی من نمی فهمم مگر قاچاق انسان تاجیک یا ایرانی دارد؟ مگر اگر کسی دست یاری به سوی شما دراز کند شما نخست می پرسید که او اهل کدامین نقطه از این کره خاکی است؟ من که باور نمی کنم وارثان کوروش ؛ مردم این خاک اهورایی اینچنین بیندیشند ؛ نه باور نمی کنم

منبع: روزنامه شرق

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : نازنین - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸٧/٩/۸
 

«هرگز به فکرتان رسیده که این سرزمین مال ماست»

باز می گویید که چرا نازنین اینقدر دیر به دیر وبلاگشو به روز میکنه؟باز می گویید که من تنبلم.من...  .باشد من هرچه که شما می گویید هستم.ولی آخر شما بگویید من از چه بگویم؟از چه بنویسم؟گاه آنقدرگفتنی ها زیاد است که آدمی می ماند از چه بنویسد،از چه بخواند،از که بخواهد...

خاله ببخشید میشه من بیام اینجا؟حس کردم سردش شده.گفتم آره خاله بیا

ببخشید خاله شما نقاشید؟و یاسمین در پاسخ می گوید که آری و با هم نقاشی می کنند. می گوید پایین که بودم دستام یخ کرده بود.دستکش دارما ولی مامانم میگه اونا روباید مهمونی که میرم دستم کنم. (اینها را شیوا به خواهرم یاسمین می گوید.دختر شیر زن ایرانی که هر پنجشنبه پلکان منزل ما را تمیز می کند.)

اشک از دیدگانم چنان سرازیر می شود که تا کنون نیز ادامه دارد...

تو،هم میهنم،میدانی شیوا چند ساله است؟5.تنها 5 سال و من و توچه شاد برای خود زندگی می کنیم...اصلا هر از گاهی به کودکان سرزمین پر نفت و گرسنه ی سرزمین مادری اندیشیده ای؟نه.....هرگز.تو تنها به اندیشه ی خود و خانواده ات هستی.دوست من تو در اندیشه ی رنگ لباست هستی.باش ولی به دستان کودکی که با التماس می خواهد که از او فالی هم بخری نگاهی گذرا بینداز .شاید مژه ات به هم خورد و شاید قلبت تپشی دیگر بار زد...

از زهرای 9 ساله بگویم که دوستی با این خبر بیدارم کرد که برای عملش 5/3 میلیون تومان کم است و او تالاسمی دارد و ....یادمه دوستی می گفت:افرادی هستند در همین تهران خودمان که اگر انگور حبه ای 5000 تومان هم شود باز می توانند روزی 5 کیلو انگور بخورند.

از فاطمه پژوه بگویم که پس از 7 سال 2 دخترش بی مادر شدند.به دار آویخته شد به جرم اینکه نمی خواست همسرش به دختر 14 ساله اش تجاوز نکند....

از اولیای دمی بگویم که خشنود نشدند او را به دخترانش باز گردانند...

از تو بگویم که اینقدر بی تفاوتی هم میهنم.............

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : نازنین - ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٧/۸/٦
 

"هرگز به فکرتان رسیده که این سرزمین مال ماست"

 

درود بر تو ای سر فرو برده به برف همیشگی زندگی ات

چه بگویم به تو ....چه بخواهم از تو ای دوست ؛ که خود نیز نه می دانی که چه می خواهی و نه در پی تلاشی اندک در راه دانستن هستی – که اگر تلاشی بود من با سر به سوی تو می دویدم – با تمام وجود می دویدم  تا تورا مادر گونه در آغوش پر مهر ایران گونه ای غرق کنم تا دنیا در شگفت ماند از اینهمه مهر- عشق و نیروی ما  ساکنان ایران اهورایی – ساکنان این خاک پاک – خاک سرزمین مادری

و اکنون دیگر بار روز پدر بزرگمان است ؛ پدر میلیون ها ایرانی و چه بغض فروخورده ای دارد این مرد.... بغضش آنقدر بزرگ است که بغض مرا سالهاست که شکسته است ....

بیندیش پدر باشی و فرزندت نداند که تو پدرش هستی ؛ تو را ببیند ؛ مهرت را به جان لمس کند اما حتا نگاه گذرایش را نیز از تو دریغ دارد..... او پدر توست و ساکنان سرزمین غرب او را بهتر می شناسند ؛ گرامی می دارند ؛ می پرستند و ما همچنان در خوابی بس شگفت فرو رفته ایم.

آری هم میهنم ، اکنون به هفتم آبان ماه  روز جهانی نخستین انسانی که بر پهنه کره زمین از حقوق بشر نوشت ، به حقوق بشر اندیشید و بدان به نیکویی عمل کرد نزدیک می شویم و باز هم این غربی ها هستند که او را ارج می نهند و ما..... حتا نمی دانیم که این چنین روزی هم وجود دارد....

بغضش باز بغضم را قلقلک میدهد.... چه بر سر ما آمده هم میهن؛ ای دوست....

بیندیش... برای خدا اندکی بیندیش....

 

 

 


 
comment نظرات ()