ایران ،سرزمین مادری

 
 
نویسنده : نازنین - ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٦/۱٠/٢٤
 

"هرگزبه فكرتان رسيده است كه اين سرزمين مال ماست "

درود  بر دوستان خوبم

 

 

امشب می خوام یه مطلب از خانم لیلا فرجامی براتون بنویسم امیدوارم به مذاقتان خوش آید :

 

سلام عزیزم                گفتم برایت بنویسم تا نگران نباشی

می گویند بیماری ام را تشخیص داده اند             

عزیزم می دانی من خیلی عاشق بوده ام

عاشق سنگ و کلوخ بی جهت کنار جاده ها

عاشق جسد ظریف بچه ای که در زیر باران به خاک می سپارند

عاشق گاوهایی که در ماه های قحطی زده شیر خشک می دهند

عاشق کاغذ دیواری پاره و چرب آشپز خانه های قدیم

عاشق پتویی که بوی هم خوابگی زنی را می دهد با ارواح

عاشق حقیقت های کوتاه مدت و پر ابهام

عاشق پرواز خیالی قهرمانی که سقوط خواهد کرد

 

                                                             و عاشق تو

عزیزم می دانی من خیلی وفادار بوده ام

وفادار به جاذبه ی چاه هایی که دیگران کنده اند و در انها ته نشین شده اند

وفادار به دروغ هایی که خجالت می کشند راست بگویند

وفادار به قطب نماها ی معیوبی که به گمراهه ها اشاره می کند

وفادار به ساعت های فراموش کاری که زمان را به تاخیر می اندازند

وفادار به کازانواها؟،دون ژوان ها،سوپرمن ها، و مرد های دیگری که اسمشان همه یکی بوده است

 

                                                            و وفادار به تو

عزیزم می دانی دکتر می گوید خنجرهای زیادی در پشتم دیده است پیشرفت پزشکی را شکر می کنم و از ماشین های ایکس ری،و کت اسکین و ام آر آی هم سپاس گزارم.

کاش می دانستی سال هاست که از درد زخم هایم طاقباز نخوابیده ام.عزیزم می دانی گفتم برایت بنویسم تا نگران نباشی.میگویند بیماری هم را تشخیص داده اند و راه علاج من نفس کشیدن است.تنها اگر دست های مهربان تو که زندان بان سمج گلوگاهم بوده اند می فهمیدند.

گفتم برایت بنویسم  تا نگران نباشی.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : نازنین - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸٦/۱٠/٢۱
 

"هرگزبه فكرتان رسيده است كه اين سرزمين مال ماست "

درود  بر دوستان خوبم

 

مثل اینکه پیشبینی من در مورد تعطیلات دراز مدت به حقیقت پیوست ؛ چقدر خوب که ما در ایران گرامیمون همه چیز داریم برف سنگین داریم   OKبرابر است با آب فراوان در تابستان و یک قطره از این آب ها که تلف نمیشه !!!!!!! می بینین الان رادیو تلویزیون میگن که WOWWWWWW چه برفی.....جاده ها از شدت برف بسته شده اند یک هفته تعطیل شده ( البته خدا میدونه که آیا تعطیلات ادامه پیدا خواهد کرد یا......) برف اینقدر زیاد و در خوره سپاس بی پایان از ایزد بی همتاست که باید نماز شکر بجا آورد  اما دوستان و هم میهنا ن فراموش نکنین که  وای ی ی ی آب در تا بستان نیز جیره بندی خواهد شد ؛ آی ی ی  ی مردم چرا یاد نگرفته اید که هر قطره از این اب در نقش طلاست؟ چرا متوجه نیستین که آب مایه حیات است ؟ اگر تنها یک بار به کشور هایی که ادعای فرهنگ و تمدنشون همواره در شیپوری بس بزرگ و شگفت است سفر کنید و با قیمت گزاف آب آشامیدنی روبرو بشین دیگه اینقدر نا شکری نمی کنین ، راستی اصلا چه معنی داره که ما اعتراض که نه؛ تنها یه غرولند زیرزیرکی با بت نبود گاز می کنیم ؟ مگه مردم ترکمنستا ن و ترکیه بیچاره سردشون نمی شه ؟ آخه اون مهربانیه ایرانیتان که در کل جهان زبانزد است کجا رفته؟ ای ی ی با با کجاست اون از خود گذشتگیتان ؟ مانند همیشه شکیبا باشید هم میهنان شاید روزی هم به شکیبایی در دنیا زبانزد شدید.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : نازنین - ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٦/۱٠/۱٩
 

 "هرگزبه فكرتان رسيده است كه اين سرزمين مال ماست "

درود بر همگی

 اگر رای دادن تاثیر داشت آنها اجازه نمی دادند ما اینکار را بکنیم . ( مارک تواین )

تصور کن اگر قرار بود هر کس به اندازه ی دانش خود حرف بزند چه سکوتی بر دنیا حاکم میشد.  

                                                                                      (  ناپلئون )

کاسپین یعنی پاره تن ایران؛ کاسپین یعنی غرور همه ایرانیان ؛کاسپین یعنی 2500 میلیارد دلار نفت و گاز این یعنی بیش از 50 سال بودجه ایرانیان هم میهن! هوشیاری و احساس مسئولیت نسبت به تمامیت ارزی ایران ، وظیفه هر ایرانی است.

                                دانااااااا باد ايراني     

جاويد باد ايران

 

 

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : نازنین - ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٦/۱٠/۱۸
 
"هرگزبه فكرتان رسيده است كه اين سرزمين مال ماست "
 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : نازنین - ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٦/۱٠/۱٧
 

"هرگزبه فكرتان رسيده است كه اين سرزمين مال ماست "

دوستان حالتون چطوره؟

 میدونین امروز با یکی از دوستام رفته بودم بیرون جاتون خالی کلی هم عکس گرفتیم اما بحثمون سر این بود که واقعا چقدر مسخرست اینجا 50 ساتنتم برف نیومده اونوقت الکی الکی 2 روز اونم وسط هفته  تعطیل شد فکر کنم اگر برف امریکا و کانادا اینجا میومد باید کل زمستون رو تو تعطیلات به سر میبردیم.....


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : نازنین - ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٦/۱٠/۱٦
 
 "هرگزبه فكرتان رسيده است كه اين سرزمين مال ماست "
 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : نازنین - ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٦/۱٠/۱٦
 

دوستان عزیزم نمی دونین چقدر ذوق زده شدم وقتی نظراتتون رو خوندم  خوب شاید من همچنان کوچولو ام خوب از نظر شما اشکالی داره؟ من که اصلا از این حالاتم بدم نیاد ،

 

امیدوارم گه گاهی به وبلاگم سر بزنین و خوشحالم کنین

 

باران عزیزم ازم در مورد اون بیماری که گفته بودم  پرسیده بود خوب میدونی باران (وای که چه نام قشنگی داری باران) راستی تو معرفی خودم یادم رفت بگم که من اصلا اهل تعارف و این چیزها نیستم ، در مورد بیماریم همونطور که گفتم خودم هم چیز زیادی نمی دونم اما فقط اینو بگم که یه جوراییم دیگه ؛ علایقم ؛ خواسته هام......خوب میدونین احساس تنهایی زیاد ( از لحاظ روحی ) آره اینقدر گاهی روحم تنهاست که.................

 

گاهی اینقدر ناراحتم ؛ روحم آشفتس که هیچ دلیل ویژه ای هم براش نمی تونم پیدا کنم و همین که هیچ دلیلی هم ندارم  براش ؛ بدتره...

 

Wowwwwwwwwwww نمی دونین که چقدرم درد می کشه این روح بیچارم از له کردن یک برگ خشک بگیرین تا دیدن بدبختیه مردم ...

 

ساعت 8   شبه تو ماشینی با دوستات دارین میگین و می خندین ؛ صدای ضربه ای به شیشه ی ماشین در میان همهمه ی صداهای دخترانه گم می شود اما دستان خشک شده از سرما سخت تر و مصصم تراز صدای دخترانه ماست ؛ شیشه را میدین پایین تا برای خنده و وقت گذرونی یه فالی بخرین و برای چندی هم که شده شاد بشین

 

دخترک : خانم تو رو خدا یه فال از من بخرین ؛ بخدا دعاتون می کنماااااااااااااا

 

می خریم و .............. ok babye

 

مامانی شام چی داریم؟ اهههههههههه مامان بازم این.... وای مامانیییییییییی حال ندارم

 

وای مامان دستم درد می کنه پام درد میکنه.................. چند سالته؟ من خودم و می گم 23 سال  ، من عضو unicef هم هستم فکر کنم نگفته بودم  خوب من در " خانه کودک ناصر خسرو " به بچه هایی که دچار آسیب های اجتماعی هستند  زبان انگلیسی درس می دم وایییی نمی دونین که چقدر ما عاشق همیم بین خودمون باشه اما سهیلا و سمیه را از بقیه بیشتر دوست دارم ، آره من چهارشنبه ها می رم پیش بچه هام......... این چهارشنبه وقتی دستام و با این عشق های کوچولوم مقایسه کردم  حالم از این دنیا بهم خورد .....................................بیایید اگر کاری هم نمی تونیم بکنیم یا نمی خوایم که بکنیم حداقل گاهی کمی به دورو ورمون نگاهی هم هر چند گذرا بیندازیم بخدا به جای کسی بر نمی خوره اگه گاهی هم  اندکی؛ تنها اندکی بیندیشیم

 

 "هرگزبه فكرتان رسيده است كه اين سرزمين مال ماست "


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : نازنین - ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٦/۱٠/۱٦
 

 

"هرگزبه فكرتان رسيده است كه اين سرزمين مال ماست "

تعلیم خرد و تحریک فرهنگ کار مشکلی است اما تحریک عوام که کاری ندارد.

گر ملحد و گر دهری و گر کافر باشد 

                                                گر دشمن خلق و فتنه پرور باشد

باید بچشد عذاب تنهایی را

                                            مردی که ز عصر خویش فراتر باشد

آن کس نمی فهمد یک درد دارد  ؛ آن کس که می فهمد هزار و یک درد دارد و آن کس که می فهمد و می خواهد به دیگران نیز بفهماند  هزار وهزارو یک درد دارد.

 

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : نازنین - ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٦/۱٠/۱٦
 

دوستان درود

 

میبینیننننننننننننننننننننننن برففففففففففففففففففففففووووووووووووووووووو ؟ حدودای ساعت 8 بود که با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم :

 

بابا : ناز خوابی ؟

 

من : نه بابا بیدار شدم

بابا : یه موقع امروز نری بیروناااااااااااا منم اشتباه کردم اومدم ؛ نیام ببینم رفتیااااااااااااااا مریض (بیمار پارسیست )میشی میفتیا، کار و ول کن امروز

من : باشه بابا ok

 

وقتی گوشیو داشتم میذاشتم صدای آقای علایی رو شنیدم از پایین : بابا تو این برف که جایی نمیشه رفت

 

دیگه از جام پریدم رفتم کنار پنجره wowwwwwwwwwwwwwwww خدای من عجب برفی.....

راستی نگفته بودم بهتون که خونه ما مهرشهره؟ ( کرج ) اینجا هم خوب همیشه از تهران سردتره دیگه؛  الان که  ساعت 11:30 صبحه حدود cm40 راحت برف نشسته و همچنانم داره میاد خدا کنه قطع نشه مگه نه؟


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : نازنین - ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٦/۱٠/۱٥
 

"هرگزبه فكرتان رسيده است كه اين سرزمين مال ماست "

هیچ کس دیگر نمی تواند بند اسارت از پایت بگسلد

تو خود صیاد خودی ؛ چگونه می توانم آزادت کنم؟  

                                                               تو خود بند بگسل و رها شو

تو عاشقی بر زنجیرهایت و آزادی از من می طلبی؟

                                                                چه خواهش عبثی !!!!

تو خود عامل بدبختی ها و رنج های خودی

                                                               و از من آزادی را می طلبی؟

 

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : نازنین - ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٦/۱٠/۱٥
 

یه شعری می خوام الان بنویسم  که می خوام تقدیمش کنم به پسر عموی خوبم مهران ؛ فکر کنم خودش دلیلشو بدونه :

 

من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست

 

کنج هر دیوارش دوستانم بنشینند آرام            گل بگو گل بشنو

 

هر کسی می خواهد وارد خانه پر عشق و صفای من گردد  

 

یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند

 

شرط وارد گشتن شست و شوی دلهاست  شرط  آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست

 

بر درش برگ گلی می کوبم  روی آن با قلم سبز بهار  می نویسم ای یار

 

                           خانه ما اینجاست

 

تا که سهراب نپرسد دگر     خانه دوست کجاست


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : نازنین - ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٦/۱٠/۱٥
 

یه مطلبی نوشته بودم اما نمی دونم چی شده اون این بود:

 راستی من فعال حقوق بشر هستم حالا بعدا راجع بهش بیشتر صحبت می کنم


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : نازنین - ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٦/۱٠/۱٥
 

وقتتون خوش

زندگی را نمی توان تحمل کرد مگر آنکه اندکی دیوانگی چاشنی آن کرد

خوب خدا را سپاس که ما دیوانگی تو ذاتمونه و نیازی به چاشنی کردنش نداریم

وقتی من بچه بودم هر شب از خدا می خواستم  که یک دوچرخه به من بدهد، سرانجام فهمیدم که کار خدا اینطوری نیست؛ بنابراین رفتم و یک دوچرخه دزدیدم و از آن پس هر شب دعا می کردم که خدا مرا ببخشد.

                                                                                           ( ارنو فیلیپ )

راستی بذارین این خبر فرحبخش رو اینجا هم بگم آخه واقعا حیفم میاد دوستام شاد نشن:

رسيدن قيمت نفت ايران به بشكه‌اي 98 دلار را به عموم مردم فلسطين، لبنان، سوريه، عراق و افغانستان شاد باش می گویم.

نظرتون چیه دوستان؟ گاه با خود می اندیشم "کوروش " بخواب ؛ بخواب و هرگز چشمانت را بر این خاک اهورایی باز نکن ؛ من از خود شرمسارم...............

 کوروش :زادگاه من بخش کوچکی از آسیا بود ، من آن را اکنون سربلند و بلندپایه بازمی گذارم اما از آنجا که از شکست در هراس بودم خود را از غرور و خودپسندی بر حزر داشتم...........در این هنگام که به سرای دیگر می روم شما و میهنم را خوشبخت می بینم........

همواره حامی کیش یزدان پرستی باش اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید..................

از کژی و ناروایی بترسید اگر اعمال شما پاک و منطبق بر عدالت بود قدرت شما رونق خواهد گرفت.........

من عمر خود را در یاری به مردم سپری کردم؛ نیکی به دیگران در من خوشدلی و آسایش فراهم می ساخت  و  از همه شادی های عالم برایم لذت بخش تر بود.

فرزندانم پس از مرگم بدنم را مومیایی نکنید و در طلا و زیور یا امثال آن نپوشانید زودتر آن را در آغوش خاک پاک ایران قرار دهید تا ذره ذره های بدنم خاک پاک ایران را تشکیل دهد

چه افتخاری برای انسان بالاتر از اینکه بدنش در خاکی مثل ایران دفن شود

                                                     ( گذاری بر وصیت نامه کوروش بزرگ با تلخیص )

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : نازنین - ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸٦/۱٠/۱٥
 

خوب اینم آرمیتا خانومه ما

حالا همین عکس رو داشته باشین تا بعد


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : نازنین - ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸٦/۱٠/۱٥
 

درود بر همگی

من نازنین هستم 23 سالمه دانشجوی مترجمی زبا ن فرانسه در یکی از دانشگاه های سراسری تهران ، اصلا قصد نوشتن وبلاگ را نداشتم اما یه اتفاق خیلی ساده ( من اعتقاد دارم که همه اتفاق ها ساده و در عین حال تصادفی نیستند ؛ من به نشانه ها  معتقدم) به من این انگیزه را داد که بنویسم .

واقعا هنوزنمی دونم که اینجا چی باید بنویسم اما خوب آزمایش می کنیم و امید وارم شما نیز در پیشبرد این وبلاگ با نظرات سودمندتون کمکم کنید ، می دونم که می تونم رو دوستام حساب کنم.

خوب من فکر می کنم یه کم از خودم و علایقم بگم بد نباشه؛ موافقین؟ ok

راستی این ok هم تیکه کلاممه ؛ خوب من کلی دوست خوب دارم که هیچ کدومشونم هیچ وقت ندیدم مثل نیروانا ؛ مهدی ؛ عماد و...... اینم بگم که من خیلی وقت ها فکر می کنم که بیمارم اما راستش زیاد نمی تونم توضیح بدم که چمه ؛ اصلا بیماریم چیه ؛ شایدم نباشماااااااااااا اما حسمو گفتم آخه اصلا اهل سانسور نیستم اونم خودسانسوری اما خوب اگه تونستم توضیح بدم حتما به شما هم خواهم گفت پس Don’t worry ؛ راستش من با سرعت نور می تونم تایپ کنم اما فقط از نوع لاتینش و دقیقا به همون نسبت تایپ پارسیم ضعیفه حالا می تونین تصور کنین که چه رنجی رو الان دارم متحمل می شم.

خوب پیش از هر چیز اینم بگم که من عاشق میهنم هستم ؛ شاید باورتون نشه اما هر وقت سرود" ای ایران ای مرز پر گوهر" رو می شنوم بی اختیار بغضی عمیق گلویم را می فشارد .چندی است دارم تلاش می کنم  تا اونجایی که میشه پارسی صحبت کنم.

من با کتاب بزرگ شدم در واقع از وقتی که نمی تونستم بخونم و زحمت خوندن رو تا چند سال مادرم به دوش می کشید و بعد ها این زحمت که الان یه جورایی بدل شده به یکی از عشق های زندگیم ؛از کتاب های عشقی شروع کردم از نسرین ثامنی و فهیمه رحیمی بگیرین تا دانیل استیل و........... وای بذارین یه خاطره براتون تعریف کنم ؛ یه کتابی خوندم به نام "کفش های غمگین عشق" فکر کنم نویسندش " ر- اعتمادی " بود؛ وایییییییییییی نمی دونین این کتاب با نازنین 10، 11 ساله چه کرد ، 2 ماه افسردگی گرفته  بودم ؛ خوب چشمتون روز بد نبینه مامانمم دیگه خوندنه کتاب رو ممنوع کرد اما خوب شما بگین مگه میشه آدم رو از عشقش جدا کنن و اونم هیچ کاری نکنه؟ تازه ما که تو ایران به محدودیت عادت داریم مثلا اینجا  م ش ر و ب ممنوع اما ما بیشتر از جاهایی که آزاد هست  می خوریم ، اینجا ف ح ش ا ممنوعه اما ما بیشتر از هر جای دیگر روسپی داریم تو این مملکت ؛ پس میبینین که محدودیت جز جری تر کردن آدم کار دیگه ای نمی کنه ؛ خوب منم جری تر شدم پس کتاب می خوندم اما در خفا ؛ چه جوری؟ کتاب متفرقه را می ذاشتم لای کتاب درسیم..... شیطونم؟ خوب چی کار باید می کردم؟ آره گذشت ؛در ضمن اینم بگم که همیشه درسم خیلی خوب بود پس مشکل درسامو نداشتم آخه درس نخوندن تو خانواده ما برابر است با مواجه شدن به اشد مجازات ؛ خوب بگذریم

کتاب های عاشقانه تموم شد یا بهتر بگم بودند اما دیگه منو ارضا نمی کردند  و الان دیگه بیشتر کتاب های فلسفی می خونم؛ عاشق شعرم ؛ عاشق قدم زدنم اونم از انقلاب تا فردوسی و البته تجریش تا ولی عصر؛ عاشق موسیقی ام light music و البته سمفونی به ویژه بتهوون ؛شنا کردن رو هم دوست دارم

اگر پاکی و راستی برابر با دیندار بودن است؛ بله من دیندارم

" راه در جهان یکیست و آن راه راستیست "(حضرت زرتشت)

هر روز که از خواب بیدار میشم این جمله مثل پاندول تو ذهنم تکرار میشه ؛ می خواین بدونین اون جمله چیه؟ok بهتون میگم :

" شریفترین دلها دلیست که اندیشه آزار کسان در آن نباشد " (حضرت زرتشت)

راستی من یه خواهر دارم (یاسمین ؛ با ساکن روی {س} بخوانید) که فکر می کنم هیچ کس رو تو این دنیا اندازه اون دوست ندارم؛یاس پیش دانشگاهیه نمی دونمم که واقعا چه رشته ای می خواد بخونه راستش تو خونه هر کی یه نظری میده بیچاره یاسی .....اما خوب دلتون نسوزه یاسی از اون آدماییه که به حرف هیچ کس نیست در واقع هر کاری که خودش می خواد می کنه اصلا شبیه من نیست؛ من برای اینکه دیگران ناراحت نشن گاهی خیلی کارایی رو که دوست دارم رو نمی کنم اما یاس اصلا اینطوری نیست ؛ من اگه کسی ازم ناراحت باشه مثلا مامان حتی اگه واقعا هم تقصیر من نباشه نمی تونم تحمل کنم و اینقدر میرم خودمو براش لوس می کنم تا نرم میشه اما یاسییییییییییی وای خدا نکنه با کسی چپ بیفته..........

یه برادرم دارم (سیامک) که ازدواج کرده و یه دختر داره( آرمیتا ) که به قول بابا بیشتر از اینکه خوشگل باشه خوشتیپه ؛ جالبه بدونین که پیش از اینکه آرمیتا خانم تشریف بیارن من سوگولیه بابا بودم اما این پست و ایشون یک سالی میشه که از من تحویل گرفتن ؛حالا خودتون عکسشو ببینین و قضاوت کنین، بعدا بازم عکس از آرمیتا میذارم

هر کاری می کنم نمی تونم عکس بذارم حالا یاد که گرفتم عکس آرمیتا خانم رو میذارم براتون لطفا اگه کسی بلده بهم بگه

راستی من به برخی چیزها تو این دنیا یه حس ویژه دارم مثلا به گاندی اصلا کاری ندارم که چه کار های مثبتی برای هند انجام داد به خودش یه حس شگفت و عالی دارم یا مثلا به فروغ فرخزاد نه برای شعراش (که عاشق شعراش هم هستم ) به خودش احساسی عمیق و اسرار آمیز دارم و به خیلی های دیگر....

از کتاب های مورد علاقم می تونم از طاعون ( آلبر کامو ) چنین گفت زرتشت ( نیچه ) کوری (ژوژه ساراماگو )

شازده کوچولو ( آنتوان دو سنت اگزوپری ) نام ببرم.

باید یه کاری تو این دنیا حتما انجام بدم  چون من یه جورایی یه هدیه ، عطیه  یا به قول یکی از دوستام  یه جورایی جوهر دارم باید یه کاری بکنم  یا به قول یکی دیگر از دوستام من به این دنیا اومدم تا برای هستی کاری انجام بدم      ok پس من تلاش می کنم تا حتما یه کاری انجام بدم

می خواین شعر مورد علاقم رو براتون بنویسم ؟ ok

تو به من خندیدی و نمی دانستی             من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید    سیب را دست تو دید  غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق این پندارم  که چرا خانه کوچک ما  سیب نداشت                         

 

                                                                ( حمید مصدق ) روحش آرام 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : نازنین - ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٦/۱٠/۱٤
 
این وبلاگ متعلق به نازنين می باشد
 
comment نظرات ()