"هرگزبه فکرتان رسیده است که این سرزمین مال ماست "
درود بر تو ای بشر که این حقوقیست از آن تو.از آن کوروش.پدر تو.پدر من.پدر ایران زمین.پدر این سرزمین تشنه.خسته.گرسنه.
مینویسم برای تو تا بخوانی.بدانی و گاه بیندیشی.بیندیش دوست من...
از این پس بخشهایی از اعلامیه ی جهانی حقوق بشر را برایتان می نویسم.باشد که بیندیشی.
ماده ی اول-تمام افراد بشر آزاد به دنیا می آیند و از لحاظ حیثیت و حقوق با هم برابرند.همه دارای عقل و وجدان هستند و باید نسبت به یکدیگر با روح برادری رفتار کنند.
ماده ی دوم-(1) هرکس می تواند بدون هیچگونه تمایزمخصوصا از حیث نژاد،رنگ،جنس،زبان،مذهب،عقیده ی سیاسی یا هر عقیده ی دیگر و همچنین ملیت،وضع اجتماعی،ثروت ،ولادت یا هر موقعیت دیگر،از تمام حقوق و کلیه ی آزادی هایی که در اعلامیه ی حاضر ذکر شده است،بهره مند گردد.
(2)بعلاوه هیچ تبعیضی بعمل نخواهد آمد که مبتنی بر وضع سیاسی،اداری و قضایی یا بین المللی کشور یا سرزمینی باشد که شخص به ان تعلق دارد،خواه این کشور مستقل،تحت قیومت غیر خود مختار بوده یا حاکمیت ان به شکلی محدود شده باشد.
نظرات ()"هرگزبه فکرتان رسیده است که این سرزمین مال ماست "
زن عشق می کارد و کینه درو می کند..... دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش
> با تو برابر .... می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار
> همسرهستی...
> برای ازدواجش ــ در هر سنی ـاجازه لازم است ولی تو هر زمانی بخواهی ....
> به لطف قانونگذار می توانی ازدواج کنی!
>
>
> در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو ...
>
> او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی ....
> او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی .....
>
> او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد. ....
>
> او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ....
>
> او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر....
>
> و هر روز او متولد میشود؛عاشق می شود ... مادر می شود. پیر می شود
> و میمیرد ...
>
> وقرن هاست که اوعشق می کارد و کینه درو می کند
>
> چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان
> جوانی بر باد رفته اش را می بیند ...»
نظرات ()"هرگزبه فکرتان رسیده است که این سرزمین مال ماست "
درود و باز درود وباز گویا امید
میدونین دوستان به چی دارم می اندیشم؟ ساعت 2 نیمه شب است و من در این افکار غوطه ورم که آخر ما آدمها فکر می کنیم که تا به کی زنده هستیم؟ تا به کی و کجا این دنیا با همه ی خوبی ها و بدی هایش به دور ما و یا ما به دور آن خواهیم چرخید؟ آخر خوبی تمام شده است؟برای یافتن آن به کدامین دوران باید بازگشت؟
اینها را برای دوستی می گویم که حتما نظرشان را خوانده اید(یا می توانیید در بخش نظرات پست پیش ببینید)
می دونی هم میهن من؛ من یک دخترک بیسواد کوچولویی بیش نیستم که مگر می اندیشید که چه می خواهم؟ جز آزادی سرزمینم؟ ( و باز لازم می دانم که عنوان کنم منظور من از آزادی از سر برداشتن این لچک نیست ؛چرا که اگر مشکل همین پارچه باشد من به شما و تمامی دنیا قول خواهم داد که چادری به بلندی آسمان به سر کنم) جز دیدن لبخند بر روی لبان هم میهنانم؟ جز سر پناهی امن- نانی کافی و آینده ای برای کودکان سرزمینم؟
دوست من آزادی سخن می خواهم تا با تو – برادر یا خواهرم- سخن بگویم و در ساختن فردایمان با هم هر چند با اندیشه و باوری متفاوت بکوشیم
دوست من گیریم که مرا هم در گونی ای انداخته و گم گور کردید-باشد گله ای نیست که گویند هر چه از دوست رسد بس نیکوست ولی پرسشی دارم و آن این است که آیا لحظه ای کوتاه با خود اندیشیده اید که این دخترک یا به تعبیر شما ل ا ش ی به درد نخور چه می خواهد؟
می خواهد تنها جرعه ای انصاف و یک دلی از دستان تو و همه ی ما بچکد
و ر نه کی ترسم ز گم شدن یا مردن دوست من
نظرات ()"هرگزبه فکرتان رسیده است که این سرزمین مال ماست "
درود بر دوستان خوبم
میدونین بیشترین موضوعی که موجب رنجش من می شود چیست؟ اینکه روح مرا مانند خوره می خورد؛ میشکافد؛ می درد.... گاه احساس می کنم طنابی خرخره ام را آنچنان سخت گرفته و با آخرین قدرت می کشد و باز این چیست که من همچنان زنده ام؟.....چیست این نیرو ؛ این امید ...این هذیان....
دوستانم ، اصلا دوست که نه هم میهن ، هم میهن که نه آدم ، آدم که نه موجود زنده .... در دانشگاه سهند تبریز دست به تحصن می زنند ؛ برای چه؟ اصلا مهم نیست برای چه چون من در پی چرایی تحصن نیستم ؛ من فقط در پی این هستم که وقتی حیوان خانگی ام قهر می کند؛ از دست هایم غذا نمی خورد ؛ اصلا هیچ نمی خورد؛ مدام در گوشه ای نمور و تاریک کز می کند به این اندیشه خواهم افتاد که چرا؟ مسلم است که حیوان من دیوانه نیست چرا که تا چندی پیش من همین آدم بودم و او هم همین حیوان و ........... پس مشکلی پیدا شده و حال من باید در پی چراییه این موضوع باشم یا باید با شلاق به جان حیوانم بیفتم؟ من واقعا نمی دانم چه کنم و دست یاری به سوی تک تک شما دوستان دراز می کنم ؛ دوستان مرا یاری کنید......
نظرات ()"هرگزبه فکرتان رسیده است که این سرزمین مال ماست "
به ایران چو گردد عرب چیره دست
شود بی بها مرد یزدان پرست
چو با تخت منبر برابر شود
همه نام بوبکر و عمر شود
تبه گردد این رنجهای دراز
نشیبی دراز است پیش فراز
از شاهنامه فردوسی
نظرات ()"هرگزبه فکرتان رسیده است که این سرزمین مال ماست "
مرثیهای برای صادق هدایت از اخوان ثالث
روی جاده نمناک
اگرچه حالیا دیریست کان بیکاروان کولی
ازین دشت غبارآلود کوچیدهست،
و طرف دامن از این خاک دامنگیر برچیدهست؛
هنوز از خویش پرسم گاه:
آه
چه میدیدهست آن غمناک روی جاده نمناک؟
زنی گم کرده بویی آشنا، وآزار دلخواهی؟
سگی ناگاه دیگربار
وزیده بر تنش گمگشته عهدی مهربان با او
چنانچون پار یا پیرار؟
سیهروزی خزیده در حصاری سرخ؟
اسیری از عبث بیزار و سیر از عمر
به تلخی باخته دار و ندار زنگی را در قماری سرخ؟
و شاید هم درختی ریخته هر روز همچون سایه در زیرش
هزاران قطره خون بر خاک روی جاده نمناک؟
چه نجوا داشته با خویش؟
پیامی دیگر از تاریکخون دلمرده سودازده، کافکا؟
− (درفش قهر،
نمای انتقام ذلت عرق یهودی از نظام دهر،
لجن در لج، لج اندر خون و خون در زهر.)−
همه خشم و همه نفرین، همه درد و همه دشنام؟
درود دیگری بر هوش جاوید قرون و حیرت عصیانی اعصار
ابررند همه آفاق، مست راستین خیام؟
چه نقشی میزدهست آن خوب
به مهر و مردمی یا خشم یا نفرت؟
به شوق و شور یا حسرت؟
دگر بر خاک یا افلاک روی جاده نمناک؟
دگر ره مانده تنها با غمش در پیش آیینه
مگر، آن نازنین عیاروش لوطی؟
شکایت میکند زآن عشق نافرجام دیرینه،
وز او پنهان، به خاطر میسپارد گفتهاش طوطی؟
کدامین شهسوار باستان میتاخته چالاک
فکنده صید بر فتراک روی جاده نمناک؟
هزاران سایه جنبید باغ را، چون باد برخیزد
گهی چونان گهی چونین.
که میداند چه میدیدهست آن غمگین؟
دگر دیری ست کز این منزل ناپاک کوچیدهست.
و طرف دامن از این خاک برچیدهست.
ولی من نیک میدانم،
چو نقش روز روشن بر جبین غیب میخوانم،
که او هر نقش میبستهست، یا هر جلوه میدیدهست،
نمیدیدهست چون خود پاک روی جاده نمناک
نظرات ()