ایران ،سرزمین مادری

 
 
نویسنده : نازنین - ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٧/٥/۱
 

"هرگزبه فکرتان رسیده است که این سرزمین مال ماست "

راجع به مصدق می خوانم ؛ راجع به کسی که مرد بود نه ؛ راجع به کسی که عمر و زندگیش را در راه میهنش گذاشت نه ؛راجع به کسی که غرور و زیباییش دلم را به لرزه می افکند نه ؛ راجع به کسی که نفتمان را(که چقدر من از این نفت بیزارم ) ملی کرد نه ؛........ وای خدای من او کیست ، تو می دانی؟

نمی گویم نجیب زاده بود ؛ نمی گویم که می توانست تا آخر عمر با مدرک دکترایش کار کند ؛ نه کار هم نکند با پول ارثیه اش بخورد و بگردد و به قول خودمان حال کند ، اما نکرد.....

سرطان فک گرفت گفتند برو فرنگ آنجا درمان می شوی گفت وقتی ملتم در فقر و تنگدستی هستند چطور می توانم بروم ؟اگر اینجا درمان می شوم حاضرم ولی خارج از ایران نه هرگز.....

 

اشک از دیدگانم فرو می ریزد ، اهمیتی ندارد که در اتوبوس هستم ؛ اهمیتی ندارد که در میان چشمان پرسشگر هم میهنان بی خیالم هستم ، اهمیتی ندارد که اشک می ریزم...........

مدام این اندیشه در ذهنم به سان پاندولی در حرکت است که اگر او فرزند کوروش بود  پس من چه هستم ؛ اگر او انسان بود پس من چه هستم ؛ اگر او میهن پرست بود جایگاه من در میهن پرستی کجاست؟اگر او......

 

نمی دانم ؛ نمی دانم

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : نازنین - ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٧/٤/٢۳
 

"هرگزبه فکرتان رسیده است که این سرزمین مال ماست "

اماما ، نوزده سال است که از رفتنت می گذرد ، نوزده سال است که هر سال به امید تحقق آرزوها و وعده هایت از سوی جانشینانت هستیم اما دریغ ، که کسی جز تو، چون تو نخواهد شد ، همچنانکه فقط بیک مثل بیک می نویسد ، خمینی دیگری هرگز زاده نخواهد شد .
وقتی آمدی با شادی به استقبالت آمدیم و گفتیم :
' دیو چو بیرون رود فرشته درآید ! '
کاش می بودی تا ببینی پس از سی سال که از آمدنت گذشته فریاد میزنیم :
'از طلا گشتن پشیمان گشته ایم ، مرحمت فرموده ما را مس کنید '

چقدر حرفهایت و وعدههایت به دلمان می نشست : دلخوش نباشید که آب و برق را مجانی می کنیم ، مسکن می سازیم ، دلخوش نباشید به آزادی مطبوعات و احزاب ... و هر کلمه را تصور می کردیم وحی است که از نماز شبت حاصل شده .
می گفتی قصد نداری به قدرت ( حکومت) وارد شوی و روحانیون نباید رئیس جمهور شوند . باور کردیم که انقلاب را برای مردم می خواهی ، نه برای خود !
چقدر سوال کردیم ، آقا آیا براستی تو خود امام زمان نیستی ؟
از کاپیتولاسیون گفتی و اینکه چرا باید نظامی امریکائی در ایران مصون باشد از محاکمه حتی اگر به ناموس ملت تجاوز کند .
حال نیستی که ببینی شیوخ عرب نه فقط ناموس ملت که خاک کشور را طلب می کنند و مصون هستند از شنیدن صدای اعتراض مردمی که در خانه خود فریاد می زنند و شلاق و ضربات باتوم پاداش غیرتشان است .
اماما !
گفتی این انقلاب متعلق به مستضعفین است ، نیستی که ببینی تعداد ارقام تورم به کمیت ریش مبارک رسیده !
گفتی اقتصاد مال خر است و باور کردیم در حکومت عدل اسلامی دیگر مشکل اقتصادی نخواهیم داشت چون معنویت را زیر بنای امور خواهی کرد .
اما ! امروز گرسنه ایم و شرمنده کودکانمان . معنویتی که وعده داده بودی باعث شده تا دخترانمان نان خود را از بستر شیوخ عرب و راهزنان پاکستانی بدست آورند.
اماما !
گفتی بدنبال استقلال و آزادی هستی اما بسیجی که قرار بود ' مخلص خدا ' باشد ، قاتل خلق خدا شده و هر صدای آزادیخواهی و استقلال طلبی را خفه می کند.
گفتی ' ای کاش منهم یک پاسدار بودم '
، کاش بودی و می دیدی که سپاهی دیگر شهید نمی شود ، شهید میکند !
اماما !
گفتی نگذارید این انقلاب بدست نامحرمان بیفتد ، امروز در انقلاب و سهامش ، نامحرم تر از مردم کسی نیست .

اماما !

کاش می بودی تا بار دیگر از تو می پرسیدیم : اکنون چه احساسی داری ؟!

روح خمینی : احساسم ؟ هنوز هیچی !

لکن اینطور نباشد که بشود که بگویند چرا بعد از نوزده سال که از ارتحال ما رحمت اله علینا می گذرد ، حرفهای ما عملی نشده . این خلاف اسلام است ، مگر ما خودمان که بودیم چقدر به وعده هایمان عمل کردیم ، هیچ نتوانستیم بکنیم .این ملی گرایی از اول هم خلاف اسلام بود که همه چیز ما را برای مردم می خواسته ، نفت ما را ، گاز ما را ، صنایع و معادن ما را ، مادران پسر از دست داده ما را ، پسران پدر از دست داده ما را ، ثروت ما را و همه چیز ما را برای مردم می خواسته لکن این گریه ها و عزاداری هاست که اسلام را زنده نگهداشته است ، لذا مردم باید گریه کنند ، از اول هم در قاموس پروردگار اینطور بوده که گریه کنند ، پروردگار هم گریه می کند به حال شما ، همه با هم گریه کنید


 
comment نظرات ()
 
 
خزر ’آیران..........
نویسنده : نازنین - ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٧/٤/۱٦
 

"هرگزبه فکرتان رسیده است که این سرزمین مال ماست "

دریای خزر حقوقش از دست برفت

کنسرسیوم دوم شد وقصه نفت

دردل،غم بحرین ومداین کم بود!

این داغ، فزون شد وروا نم را تفت                

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
به یاد ادیسون
نویسنده : نازنین - ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٧/٤/۱٦
 

"هرگزبه فکرتان رسیده است که این سرزمین مال ماست "

می گویند سالی چند دقیقه به مناسبت  بزرگداشت  تاماس آ لوا ادیسون  مخترع صتعت برق ، در زادگاهش  برنامه

خاموشی اجراء  می شود . تا ارزش کار این بزرگ مرد صنعت برق را تجسم بخشند.

 

درایران!

     

به یادِ کاشفِ فرزانه برق

            همه شب برق ایران می زند پَر

اگر چه سنتی نیکوست،لیکن

                 ملال آورشود، کار مُکرّر

 

 

 

 

              

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : نازنین - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٧/٤/۱٢
 

"هرگزبه فکرتان رسیده است که این سرزمین مال ماست "

اینجا اوین است و شاید فردا نوبت تو باشد ؛ این را فرزاد می گوید همان که به من شبیه است ؛ همان که درد تو را دارد ، همان که آموزگار کودکانت بود ؛ همان که سر سپرده ی درختان سرزمینت بود ؛ همان که چشم بند تو را به چشم دارد ،همان که درد تو را به دوش می کشد؛درد مرا ، درد دلارام را ؛ محبوبه را ؛ احمد را ؛ علی را ؛هانا را؛ اوسانلو را ...........

 

فردا نوبت من است ؛ نوبت من است تا مغرورانه دست به روی یادگاری های مقدس دوستان پلی تکنیکی ام بکشم ؛ سر به روی موکت های پوسیده ی زندان میهنم بسایم ؛ نوبت من است تا به خورشید آسمان اهوراییم درودی دوباره نتوانم ؛ نوبت من است تا بوی خفقان را ببویم ؛ استشمام کنم ؛ ضجه زنم .....

 

ضجه زنم نه برای خودم بلکه برای انسانیت ؛ وای خدای من کسی به من بگوید که تا به کی  درودی به خورشیدمان گناه است تا دست از این گناه بشوییم

 

کسی به من بگوید که تا به کی تلاش برای امنیت ؛ آسایش و مهربانی گناه است تا ما سرمان را به منجلاب نیستی فرو بریم تا مبادا به اقدام علیه امنیت ملی متهم شویم

 

هرگز؛ هرگز به خورشید سلامی یکباره هم نکن ؛ سلامت را در گلوی خشکیده ات فرو ببر؛ حالت را به نسیم هم نگو مبادا به همان تشویشی که گفتی البته از نوع اذهان عمومی اش گرفتار شوی

 

اینجا خدایی نیست مگر بازجویت ؛ همان که به سان خدای تو مهربان است ؛ همان که با شنیدن دردی در اعماق وجودت چنان نوازشت می کند که گویی از آن جسمت نیستی؛ خدایی که قطره اشکت را به هزاران دینار خریدار است که مبادا زمین پاکی اش را تاب نیاورد.........

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : نازنین - ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٧/٤/۱٢
 

"هرگزبه فکرتان رسیده است که این سرزمین ماست"

بندی بند 209
نامه ای از فرزاد کمانگر

تاریخ :11/4/87
شماره :828-٨٧

       

"نخست برای گرفتن کمونیستها آمدند
من هیچ نگفتم
زیرا کمونیست نبودم
بعد برای گرفتن کارگران و اعضای سندیکا آمدند
من هیچ نگفتم
زیرا من عضو سندیکا نبودم
سپس برای گرفتن کاتولیکها آمدند
من باز هیچ نگفتم
زیرا من پروتستان بودم
و سرانجام برای گرفتن من آمدند
دیگر کسی برای حرف زدن باقی نمانده بود

هنگامی که از گوشه چشم تابلو بازداشتگاه اوین را خواندم آنچه را از این زندان از گذشته دور تا امروز در ذهن داشتم و یا خوانده بودم مرور کردم ، ناخودآگاه "خون ارغوانهادر ذهنم تجلی دوباره یافت . خیلی دوست داشتم کاش آن سرود را حفظ کرده بودم ، لحظه ورود به راهروهای 209 و انفرادی های آن بویی غریب و ناآشنا را حس میکردم با خودم گفتم شاید این بوی زندان ، بوی خفقان و بیداد باشد .
چشم بند تا خروج از 209 جزئی جدا نشدنی از زندانی است که مرا به یاد کسانی انداخت که سلاطین در سیاهچالها چشمانشان را در می آورند
تا بینایی ، حسی که انسان بیشترین ارتباط را با دنیای اطراف میگیرد را از او بگیرند و حال چشمانت را می بستند ، غافل از اینکه گاهی دیوارها مانع بینش و دیدن نمیشوند .
209 یعنی انفرادی ، انفرادی که قریب ترین و گمنام ترین واژه
کتابهای قانون ماست یعنی توهین ، تحقیر ، بازجویی های چندین و چند ساعته ، بی خبری مطلق ، ایزوله کردن و در خلاء نگهداشتن ، خرد کردن به هر قیمت و هر وسیله ای . انفرادی یعنی شکنجه سفید یعنی شبهای بی پایان و اضطراب ، بعد از شکنجه سفید شب و روز فرقی با هم ندارد فقط نباید هیچ اخبار یا اطلاعات تازه ای به تو برسد . اطلاعات و اخبار تو تنها القائاتی است که روزی چند بار در اتاقهای سبز رنگ بازجویی طبقه اول در گوشهایت تکرار میشود تا تو را ضربه پذیر سازد و تو در سلولت وعده های بازجویت را در ذهن بررسی میکنی و فردا و فرداها دوباره همان برنامه در اتاقهای سبز بازجویی شبیه اتاق جراحی تکرار میشود و آنقدر این عمل تکرار میشود تا گفته های بازجو ملکه ذهن تو میگردد و تو باور میکنی که چه موجود بدی بوده ای !
و هر روز که از اتاق بازجویی به سلولت
برمیگردی هر آنچه در سلولت هست زیر و رو شده است یا بهتر بگویم شخم زده شده است ، خمیر دندان ، صابون ، شامپو ، پتوهای سیاه بد بویت ، موکت رنگ و رفته و حتی لیوان چندبار مصرفت را بدنبال چیزی جابجا کرده اند . شاید به دنبال ردی از لبخند ، امید ، شادی ، آرزو و خاطره میگردند تا مبادا پنهان کرده باشی ، و هر شب که تو در رویای دیدن دوباره مهتاب به دیوار سلولت چشم میدوزی چیزی مانند شبح از دریچه کوچک سلولت سرک میکشد و تو را زیر نظر میگیرد ، مبادا به "خواب شیرین" رفته باشی و یا در رویای شبانه ات مادر بر بالین فرزند آمده باشد و در آن تاریکستان لالایی را مرهم زخمهای فرزند نموده باشد.
به دیوارها که چشم میدوزی به یادگاریهایی که میهمانان قبلی سلولت از خود به جا
گذاشته اند از عرب و ترک و کرد و بلوچ و معلم و کارگر و دانشجو گرفته تا فعال حقوق بشر و روزنامه نگار ، همه به اینجا سری زدند . گویی درون 209 عدالت در حق همه به طور مساوی اعمال شده است چون اینجا فارغ از قومیت ، فازغ از جنسیت ، فارغ از مذهب و فارغ از هرگونه طبقه ای همه به گونه ای مساوی به زندان می آیند .
از سلولهای انفرادی تا سلولهای عمومی تنها بیست تا سی متر فاصله است که بعضی ها چند ساله و بعضی ها چند ماهه طی میکنند ، سلول عمومی یعنی دیدن و حرف زدن با انسانهایی شبیه خودت یعنی شنیدن صدای انسانهایی که باید صدایشان شنیده شود ، سلول عمومی یعنی نوشیدن یک لیوان چای داغ یعنی رفتن به حمام به دلخواه خودت ، سلول عمومی یعنی اجازه اصلاح سر و صورت و برای بعضی ها یعنی اجازه دیدن چشمان نگران عزیزان ، پشت دیوارهای شیشه ای و برای من یعنی رفتن به هواخوری بعد از ماهها ، بعد از ماهها برای اولین بار به هواخوری رفتم ، هقته ای سه بار و هر بار 20 دقیقه ، هواخوری اتاق کوچکی بود با دیوارهای بلند و سقفی نرده کشی شده و مشبک ، برای من که آسمان و خورشید را هر روز از دامن زاگرس عاشقانه نگریسته بودم اینجا گویی آسمان را پشت میله ها زندانی کرده بودند .خورشید دزدکی به گوشه ای از هواخوری سرک کشیده بود و انگار او هم میدانست که نباید به دیوارهای امنیت ملی نزدیک شد ، دوربینی هم بالای سرمان تند و تند میچرخید تا همه جا را زیر نظر داشته باشد ، مبادا با خورشید خانم نگاهی رد و بدل کنیم و چشمکی بزنیم که به حساب
"ارتباط با بیگانگان" گذاشته شود و یا به نسیم بگوییم "حال همه ما خوب است" و این خبر موجب "تشویش اذهان عمومی" گردد و دیوارهای هواخوری نیز آنقدر لکه های ناشیانه رنگ بر آنها دیده میشد که دیوارها را بد منظر کرده بود "هر چند که زیباترین دیوارها اگر دیوار یک زندان باشند باز شایسته تخریبند" .
دیوارهای 209 رسالت خطیر خود یعنی جدا کردن
زندانیان از یکدیگر را به خوبی انجام نداده بودند . اینجا دیوارها قاصد دوستی و نامه رسان شده بودند ، پس باید مجازات میشدند و هر هفته بر تن دیوار رنگ تیره تر میکشیدند تا در نهایت روزی با سنگ سیاه نقش پوشش کردند . دیوارهای هواخوری برای زندانیان تخته سیاه ، روزنامه دیواری و حتی ترک دیوار نقش صندوق پست را ایفا میکرد و پیام زندانیان را به هم میرساند . دیوارها پر بود از خبرها و اسامی دانشجوها ، آنها که از تیر ماه 78 ، نه نه...!! ، دورتر... از 16 آذر آمده بودند ، آنها که سالهاست پای ثابت انفرادیها هستند و با جسارت تمام مینوشتند "دانشجو میمیرد ذلت نمی پذیرد" و اسم دانشگاه خود را زیرش مینوشتند . جوان دیگری آرم ان جی اویشان را با ظرافت تمام روی دیوار طراحی میکرد هر چند بار رنگ میزدند اما او دوباره و چند باره میکشید و کسانی هم طلب اخبار میکردند . من هم روزی بر دیوار هواخوری نوشتم سلام ، با خودم گفتم "سلامت را نخواهند پاسخ گفت" ولی خیلی زود نوشتند ، "سلام شما؟!" و دوستی هایمان آغاز شد ، از دانشجوها گرفته تا زندانی القاعده ای که بعدها در رجایی شهر معلم زبان انگلیسی ام شد ، کلی دوست "دیوارگی" پیدا کرده بود و روزی که انفرادیها پر شده بود و جا برای تازه واردها کم آمد به ناچار خیلی ها را در یک سلول جمع کردند و انگار سالها بود که همدیگر ار میشناختیم . پلی تکنیکی ها ، تحکیم وحدت ، مسیحی ها ، ترک ، بلوچ ، کرد و... ، انگار سالها بود همدیگر را میشناختیم ، یکی آرایشگر میشد یکی آشپز ، تا صبح می نشستیم و از دردهای جامعه میگفتیم ، هر چند دردهایمان مشترک بود اما تا صبح صحبت میکردیم و صبح ما را صدای گریه سید ایوب زندانی بلوچ بغل دستی که سالها اینجا بود به خود می آورد ، آنقدر کسی فریادش را نشنیده بود که به خدا نامه مینوشت و در هواخوری میگذاشت و با صدای گریه او سکوتی سنگین بحث ما را خاتمه میداد و گاهی صدای پاشنه کفش زنی ما را به سکوت وادار میکرد ، از فرط خوشحالی و هیجان از سوراخ کوچک در ، یا از لای پره های رادیاتور سلول 121 به بیرون نگاهی می انداختیم ، زنی بود که با چشمانی بسته به سوی اتاق بازجویی میبردنش ، چادری به سر داشت که دهها ترازو بر چادرش نقش بسته بود ، قامت او ترازوهای عدالت را کج و معوج و نابرابر نشان میداد . این صدای آشنای پا، اعلام حضوری موقرانه بود تا به ما بگوید اینجا هم زندگی و مبارزه بی صدای پاشنه های بلند معنایی ندارد ، کمی تامل و ساعتی فکر کردن میخواهد تا متوجه شوی همه یکی بودیم .
اتاق بازجویی مان  همان اتاقی بود که راننده های شرکت واحد و معلم ها بازجویی شده بودند ، میز بازجویی همان میزی بود که دانشجوها بر روی آن یادگاری نوشته بودند و تختی که من روی آن میخوابیدم ، همان تختی بود که
"عمران" جوان بلوچ قبل از اعدام رویش نوشته بود دلم برای کویر تنگ شده ، چشم بندمان هم همان چشم بندی بود که اعضای کمپین یک میلیون "فریاد خاموش" به چشم داشتند ، پس نباید غریبگی کرد و نباید همدیگر را فراموش کرد ، اینها همه یک جورهایی آشنایند ، اینجا همه چون شمایند ، راستی ، فکر کن شاید فردا نوبت تو باشد...

معلم و فعال حقوق بشری محکوم به اعدام
بند بیماران عفونی
(5) زندان رجایی شهر کرج
فرزاد کمانگر
- 10/3/

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : نازنین - ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٧/٤/٦
 

 

"هرگزبه فکرتان رسیده است که این سرزمین مال ماست "

یک مشت دختران هرزه و پسران شهوت ران جمع شدن و دارن برای بهایی ها امضا جمع می کنند.(امام جمعه ی مشهد)

میدان هفت تیر-5 بعد از ظهر-:اِ آقا این مسیر هر روزمه.همین صبح هم 200 تومن دادم حالاچطور شما می گین که 2 ماهه کرایه ها گرون شده؟

 

خیابان فرشته -10:30 شب-: آقا میشه بپرسم این چندمین باریه که اینجا با ماشین دور میزنین؟

خوب می گین چیکار کنیم؛ حوصلمون سر رفته ، شما تفریحی سراغ دارین؟

 ناصر خسرو-12 ظهر-:  ببخشید آقا ولی باور کنید که چاره ای ندارم بخدا مهمون دارم حالا شما این النگو رو بگیرین  بعدا پولتونو میارم....

 

نه خانمممممممممم دیگه 2 کیلو برنج که این حرفها رو نداره ، فکر کردی من خودم رو گنج نشستم؟ برو برو هر وقت پول داشتی بیا

 

 راستی اینجا ایران است.... و من دارم فکر می کنم که چرا همه ما داریم از گرونی ساده ترین مواد غذایی می نالیم ؟ آخه مگه شما هر روز با نفتی که بر سر سفره تان است سیر نمی شوید؟ سیراب نمی شوید؟ جان نمی گیرید؟

حالا شما ای دختران هرزه و پسران شهوت ران چه می گویید؟ نان ندارید ؟

 آب ندارید؟

 برق ندارید؟

 گاز ندارید؟

 پول ندارید؟

نفت ندارید؟

کار ندارید؟

پدر و مادر ندارید؟

خواهر و برادر کاری بر سر چهار راه ها ندارید؟

قلم ندارید؟

روزنامه ندارید؟

کتاب ندارید؟

محبت و ایثار و انسان دوستی ندارید؟

آخر با داشتن همه اینها دیگر چه می خواهید؟ نمی خواهید کمی به خود بیایید و از دولت خدمت گزار  سپاسگزار باشید؟ انصاف هم چیز خوبیست آخر.......

 


 
comment نظرات ()