ایران ،سرزمین مادری

 
 
نویسنده : نازنین - ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸٦/۱٠/۱٥
 

درود بر همگی

من نازنین هستم 23 سالمه دانشجوی مترجمی زبا ن فرانسه در یکی از دانشگاه های سراسری تهران ، اصلا قصد نوشتن وبلاگ را نداشتم اما یه اتفاق خیلی ساده ( من اعتقاد دارم که همه اتفاق ها ساده و در عین حال تصادفی نیستند ؛ من به نشانه ها  معتقدم) به من این انگیزه را داد که بنویسم .

واقعا هنوزنمی دونم که اینجا چی باید بنویسم اما خوب آزمایش می کنیم و امید وارم شما نیز در پیشبرد این وبلاگ با نظرات سودمندتون کمکم کنید ، می دونم که می تونم رو دوستام حساب کنم.

خوب من فکر می کنم یه کم از خودم و علایقم بگم بد نباشه؛ موافقین؟ ok

راستی این ok هم تیکه کلاممه ؛ خوب من کلی دوست خوب دارم که هیچ کدومشونم هیچ وقت ندیدم مثل نیروانا ؛ مهدی ؛ عماد و...... اینم بگم که من خیلی وقت ها فکر می کنم که بیمارم اما راستش زیاد نمی تونم توضیح بدم که چمه ؛ اصلا بیماریم چیه ؛ شایدم نباشماااااااااااا اما حسمو گفتم آخه اصلا اهل سانسور نیستم اونم خودسانسوری اما خوب اگه تونستم توضیح بدم حتما به شما هم خواهم گفت پس Don’t worry ؛ راستش من با سرعت نور می تونم تایپ کنم اما فقط از نوع لاتینش و دقیقا به همون نسبت تایپ پارسیم ضعیفه حالا می تونین تصور کنین که چه رنجی رو الان دارم متحمل می شم.

خوب پیش از هر چیز اینم بگم که من عاشق میهنم هستم ؛ شاید باورتون نشه اما هر وقت سرود" ای ایران ای مرز پر گوهر" رو می شنوم بی اختیار بغضی عمیق گلویم را می فشارد .چندی است دارم تلاش می کنم  تا اونجایی که میشه پارسی صحبت کنم.

من با کتاب بزرگ شدم در واقع از وقتی که نمی تونستم بخونم و زحمت خوندن رو تا چند سال مادرم به دوش می کشید و بعد ها این زحمت که الان یه جورایی بدل شده به یکی از عشق های زندگیم ؛از کتاب های عشقی شروع کردم از نسرین ثامنی و فهیمه رحیمی بگیرین تا دانیل استیل و........... وای بذارین یه خاطره براتون تعریف کنم ؛ یه کتابی خوندم به نام "کفش های غمگین عشق" فکر کنم نویسندش " ر- اعتمادی " بود؛ وایییییییییییی نمی دونین این کتاب با نازنین 10، 11 ساله چه کرد ، 2 ماه افسردگی گرفته  بودم ؛ خوب چشمتون روز بد نبینه مامانمم دیگه خوندنه کتاب رو ممنوع کرد اما خوب شما بگین مگه میشه آدم رو از عشقش جدا کنن و اونم هیچ کاری نکنه؟ تازه ما که تو ایران به محدودیت عادت داریم مثلا اینجا  م ش ر و ب ممنوع اما ما بیشتر از جاهایی که آزاد هست  می خوریم ، اینجا ف ح ش ا ممنوعه اما ما بیشتر از هر جای دیگر روسپی داریم تو این مملکت ؛ پس میبینین که محدودیت جز جری تر کردن آدم کار دیگه ای نمی کنه ؛ خوب منم جری تر شدم پس کتاب می خوندم اما در خفا ؛ چه جوری؟ کتاب متفرقه را می ذاشتم لای کتاب درسیم..... شیطونم؟ خوب چی کار باید می کردم؟ آره گذشت ؛در ضمن اینم بگم که همیشه درسم خیلی خوب بود پس مشکل درسامو نداشتم آخه درس نخوندن تو خانواده ما برابر است با مواجه شدن به اشد مجازات ؛ خوب بگذریم

کتاب های عاشقانه تموم شد یا بهتر بگم بودند اما دیگه منو ارضا نمی کردند  و الان دیگه بیشتر کتاب های فلسفی می خونم؛ عاشق شعرم ؛ عاشق قدم زدنم اونم از انقلاب تا فردوسی و البته تجریش تا ولی عصر؛ عاشق موسیقی ام light music و البته سمفونی به ویژه بتهوون ؛شنا کردن رو هم دوست دارم

اگر پاکی و راستی برابر با دیندار بودن است؛ بله من دیندارم

" راه در جهان یکیست و آن راه راستیست "(حضرت زرتشت)

هر روز که از خواب بیدار میشم این جمله مثل پاندول تو ذهنم تکرار میشه ؛ می خواین بدونین اون جمله چیه؟ok بهتون میگم :

" شریفترین دلها دلیست که اندیشه آزار کسان در آن نباشد " (حضرت زرتشت)

راستی من یه خواهر دارم (یاسمین ؛ با ساکن روی {س} بخوانید) که فکر می کنم هیچ کس رو تو این دنیا اندازه اون دوست ندارم؛یاس پیش دانشگاهیه نمی دونمم که واقعا چه رشته ای می خواد بخونه راستش تو خونه هر کی یه نظری میده بیچاره یاسی .....اما خوب دلتون نسوزه یاسی از اون آدماییه که به حرف هیچ کس نیست در واقع هر کاری که خودش می خواد می کنه اصلا شبیه من نیست؛ من برای اینکه دیگران ناراحت نشن گاهی خیلی کارایی رو که دوست دارم رو نمی کنم اما یاس اصلا اینطوری نیست ؛ من اگه کسی ازم ناراحت باشه مثلا مامان حتی اگه واقعا هم تقصیر من نباشه نمی تونم تحمل کنم و اینقدر میرم خودمو براش لوس می کنم تا نرم میشه اما یاسییییییییییی وای خدا نکنه با کسی چپ بیفته..........

یه برادرم دارم (سیامک) که ازدواج کرده و یه دختر داره( آرمیتا ) که به قول بابا بیشتر از اینکه خوشگل باشه خوشتیپه ؛ جالبه بدونین که پیش از اینکه آرمیتا خانم تشریف بیارن من سوگولیه بابا بودم اما این پست و ایشون یک سالی میشه که از من تحویل گرفتن ؛حالا خودتون عکسشو ببینین و قضاوت کنین، بعدا بازم عکس از آرمیتا میذارم

هر کاری می کنم نمی تونم عکس بذارم حالا یاد که گرفتم عکس آرمیتا خانم رو میذارم براتون لطفا اگه کسی بلده بهم بگه

راستی من به برخی چیزها تو این دنیا یه حس ویژه دارم مثلا به گاندی اصلا کاری ندارم که چه کار های مثبتی برای هند انجام داد به خودش یه حس شگفت و عالی دارم یا مثلا به فروغ فرخزاد نه برای شعراش (که عاشق شعراش هم هستم ) به خودش احساسی عمیق و اسرار آمیز دارم و به خیلی های دیگر....

از کتاب های مورد علاقم می تونم از طاعون ( آلبر کامو ) چنین گفت زرتشت ( نیچه ) کوری (ژوژه ساراماگو )

شازده کوچولو ( آنتوان دو سنت اگزوپری ) نام ببرم.

باید یه کاری تو این دنیا حتما انجام بدم  چون من یه جورایی یه هدیه ، عطیه  یا به قول یکی از دوستام  یه جورایی جوهر دارم باید یه کاری بکنم  یا به قول یکی دیگر از دوستام من به این دنیا اومدم تا برای هستی کاری انجام بدم      ok پس من تلاش می کنم تا حتما یه کاری انجام بدم

می خواین شعر مورد علاقم رو براتون بنویسم ؟ ok

تو به من خندیدی و نمی دانستی             من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید    سیب را دست تو دید  غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق این پندارم  که چرا خانه کوچک ما  سیب نداشت                         

 

                                                                ( حمید مصدق ) روحش آرام 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()