"هرگزبه فکرتان رسیده است که این سرزمین مال ماست "
مادر؛ حبیبت بر می گردد ؛ تنها تو اشک نریز، من می دانم ؛ همه ی دوستانم می دانند؛ مادرانمان می دانند که تو چه می گویی؛ که حبیبت ؛ پسر دلبندت چه می گوید ؛ چه می خواهد....تنها تو اشک نریز ؛ قلب خدا با اشک تو منفجر خواهد شد آن وقت قلبی برای دوستان دیگر در بندمان باقی نمی ماند ؛ آخر مگر اندیشیده ای که این پایان راه است؟ نه مادر ، نه شیر زن ؛ نه نه نه نه .....این راه ادامه دارد ؛ این بازداشت ها ؛ این کتک ها ؛ این نا ملایمات ؛ این نابرابری ؛ این نا برادری ؛ این نا................ آخر می دانی نا ملایمات به بزرگی روح آدمها است ؛ پس اگر نیم نگاهی به روح حبیبت – فرزادت- محبوبه ات – بهاره ات- ارسلانت –روناکت – هانا ات – و ........... بیندازی خواهی دید که این وسعت به اندازه ای است که نا ملایمات در برابرش هیچ نیست... یاد سخنی از دوستی می افتم که در آزادی سلما گفته بود " دیوار های اوین در برابرش لرزان بود " پس تو ای مادر من – اشک نریززززز
نظرات ()