ایران ،سرزمین مادری

 
 
نویسنده : نازنین - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸٧/٩/۸
 

«هرگز به فکرتان رسیده که این سرزمین مال ماست»

باز می گویید که چرا نازنین اینقدر دیر به دیر وبلاگشو به روز میکنه؟باز می گویید که من تنبلم.من...  .باشد من هرچه که شما می گویید هستم.ولی آخر شما بگویید من از چه بگویم؟از چه بنویسم؟گاه آنقدرگفتنی ها زیاد است که آدمی می ماند از چه بنویسد،از چه بخواند،از که بخواهد...

خاله ببخشید میشه من بیام اینجا؟حس کردم سردش شده.گفتم آره خاله بیا

ببخشید خاله شما نقاشید؟و یاسمین در پاسخ می گوید که آری و با هم نقاشی می کنند. می گوید پایین که بودم دستام یخ کرده بود.دستکش دارما ولی مامانم میگه اونا روباید مهمونی که میرم دستم کنم. (اینها را شیوا به خواهرم یاسمین می گوید.دختر شیر زن ایرانی که هر پنجشنبه پلکان منزل ما را تمیز می کند.)

اشک از دیدگانم چنان سرازیر می شود که تا کنون نیز ادامه دارد...

تو،هم میهنم،میدانی شیوا چند ساله است؟5.تنها 5 سال و من و توچه شاد برای خود زندگی می کنیم...اصلا هر از گاهی به کودکان سرزمین پر نفت و گرسنه ی سرزمین مادری اندیشیده ای؟نه.....هرگز.تو تنها به اندیشه ی خود و خانواده ات هستی.دوست من تو در اندیشه ی رنگ لباست هستی.باش ولی به دستان کودکی که با التماس می خواهد که از او فالی هم بخری نگاهی گذرا بینداز .شاید مژه ات به هم خورد و شاید قلبت تپشی دیگر بار زد...

از زهرای 9 ساله بگویم که دوستی با این خبر بیدارم کرد که برای عملش 5/3 میلیون تومان کم است و او تالاسمی دارد و ....یادمه دوستی می گفت:افرادی هستند در همین تهران خودمان که اگر انگور حبه ای 5000 تومان هم شود باز می توانند روزی 5 کیلو انگور بخورند.

از فاطمه پژوه بگویم که پس از 7 سال 2 دخترش بی مادر شدند.به دار آویخته شد به جرم اینکه نمی خواست همسرش به دختر 14 ساله اش تجاوز نکند....

از اولیای دمی بگویم که خشنود نشدند او را به دخترانش باز گردانند...

از تو بگویم که اینقدر بی تفاوتی هم میهنم.............

 

 


 
comment نظرات ()