«هرگز به فکرتان رسیده که این سرزمین مال ماست»
امروز دست یاری به سوی هر آنکه می شناسم و نمی شناسم دراز می کنم ؛ توانم داره ته می کشه ؛ تو باید یاریم کنی؛ تو امروز باید از راز بی تفاوتی های بزرگت به من بگویی ؛ با من بگو که چگونه زندگی می کنی ؛ مرا راهنما باش امروز..... آسمان تهران بار دیگر غبار آلود است...باز هم پدران و مادرانی را دیدم که کتک خوردند ؛ خوار شدند ؛ ناسزا شنیدند..... راستی تو به من بگو که اگر پیرمردی کنار خیابان بر خلاف اندیشه تو سخنی بگوید تو کتکش می زنی؟ ناسزایش می گویی؟ اگر پیرزنی از تو خواهان پولی برای سیر کردن نوه هایش باشد تو خوارش می انگاری؟ تو به من دلشکسته بگو که چه بر سر ما آمده ای دوست ؛ ای یار؛ ای هم جنس؛ ای نا هم جنس؛ هم میهن؛ هم سال؛ هم شاگردی..............وای خدا دارم خفه می شم ............چه بر سر ما آمده که پدر بزرگمان را کتک می زنیم ؛ چه بر سرمان آمده که اینقدر سنگ دل شده ایم؛ ای ایرانی تو را چه شده است ..... من دیگه انگار دارم کم میارم دوستان.... من نازک دل در بین شما چه می کنم؟ قلب مرا با اشاره ای هر روز می شکنید، خوارم می کنید و شما ای که خود را دوست من می پندارید تنها می ایستید و نگاه می کنید روزی به دوستی گفتم که اگر تو سراسر از عمرت را در راه این مردم بگذاری ؛ گاه (ساعت) 5 پسین (عصر) در میدان ولی عصر تنها یک سرباز آغاز به کتک زدن تو بکند همه ما مردم تنها نگاه می کنیم.....باور کنید که اینچنینیم....نمی دانم درونم چیست این حس نفرینی در من.....نمی دانم چیست...خدایا... چرا من مانند دیگران نمی توانم زندگی کنم؟ چرا؟ خدایا چرا نمی توانم بی خیال باشم ؛ فال حافظم را بخرم بدون آنکه به دستان پینه بسته ی آن کودک نیندیشم...چرا از دیدن این صحنه دگرگون می شوم و تو اصلن دستان آن کودک را نمی بینی...تو را به هر آنچه که می پرستی به من بگو...از راز های پیروزیت ...از راز بی تفاوتی ات ؛ از ندیدن اشک هم میهنانت ؛ از سفر های دبی و مالزی ات ؛ از ندانستن های ستون های پارسه ات ، از ندانستن های کوروش و بابک ، از پرواهای پول پرستی ات ؛ از جواهراتت..... تو را به خدا از راز پیروزیت مرا هم ذره ای بگو .....من ............ دارم خفه میشم..... بگو ؛ بگو که یاریم می کنی...
نظرات ()